تبليغاتX
×(شب وحشی دنیا)×

×(شب وحشی دنیا)×

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره ای کردن کنون این نا شکیبا را

باز باران بي ترانه ...
باز باران , با تمام بي کسي هاي شبانه ...
مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه ...
باز مي ايد صداي چک چک غم ... باز ماتم .. !

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...
نمي دانم ... نمي فهمم ،
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ !!

نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ؟ !!
که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...
کجاي ذلتش زيباست ؟ !!

نمي فهمم ... کجاي اشک يک بابا ،
که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران ...
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده ...
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟ !!

نمي دانم ... نمي دانم چرا مردم نمي دانند ؟!!
که باران , عشق تنها نيست .. !
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست ...
کجاي مرگ ما زيباست ... نمي فهمم !!

ياد آرم , روز باران را ...
ياد آرم مادرم در کنج باران جان داد ...
کودکي ده ساله بودم ،
مي دويدم زير باران ... از براي نان !
مادرم افتاد ...
مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد ...
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود ...
نمي دانم ،
کجاي اين لجن زيباست ؟ !!

بشنو از من , کودک من ...
پيش چشمم , مرد فردا ...
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست ... !
و ان باران که عشق دارد ... فقط جاريست براي عاشقان مست ...
و باران من و تو درد و غم دارد ...

خدا هم خوب مي داند که ،
اين عدل زميني , عدل کم دارد ... !

+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت8:47 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

بانو ...

این روزهایی که برایم رقم زدی

بدجور

هوای تو را به سرم زده ... 

ــ....................................

باور کن :

 من خرابم ز غم یار خراباتی خویش 

می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش 

حافظ کجاست ؟

به نیت حضرت بانو :

چو گل هردم به بویت جامه در تن

کنم چاک از گریبان تا به دامن

تنت را دید گل گویی که در باغ

چو مستان جامه را بدرید بر تن

من از دست غمت مشکل برم جان

ولی دل را تو آسان بردی از من

+نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط مهدی | |


نه زخم خورده نه بر دار مرده اند اینان

ز سمّ مهلک تکرار مرده اند اینان

اگر چه شهر پر است از تردد اشباح

به روزمرگی انگار مرده اند اینان

چه سالهاست به گفتار زنده اند ، ولی

چه عمرهاست به افکار مرده اند اینان

امید رستن از این پیله تغافل نیست

میان توده ای از تار مرده اند اینان

خیال باطل اگر بعد از این بهوش آیند

ز تازیانه ی هشدار ، مرده اند اینان

برای همدمی و همدلی و همراهی

بهیچوجه مکن اصرار ، مرده اند اینان


+نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت11:29 قبل از ظهرتوسط مهدی | |



کاش می فهمیدی ، در خزانی که از این دشت گذشت،



سبزه ها باز چرا زرد شدند.



خیل خاکستری لک لکها ، در افقهای مسی رنگ غروب،



تا کجاهای کجا کوچیده است.



کاش می فهمیدی ، زندگی محبس بی دیواریست



و تو محکوم به حبس ابدی



و عدالت ستم معتدلیست ، که درون رگ قانون جاریست



کاش می فهمیدی ، زندگی آش دهن سوزی نیست



عشق ، بازار متاع جنس است



آرزو ، گور جوانمردانست



مرده از زنده ، همیشه هر آن ، در جهان بیشتر است



کاش می فهمیدی ، چیزهائیست که باید تو بفهمی ، اما...



بهتر آنست ، کمی گریه کنم ...!!!



بهتر آنست ، کمی گریه کنم.... کمی ... ...!!!


+نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت8:39 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

سد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست


عندلیبان را چه پیش آمد ، هزاران را چه شد


" حافظ "


*******


سد هزاران گل ،


شکفته و نا شکفته ،


پامال شد ؛


و شگفتا ،


که بانگی از هیچ کدامین ما برنخاست .


چه سنگدل عندلیبانیم ما .


و هنوز ،


این خاک لعل گون لاله فرش ،


تشنه است ؛


و دریغ ،


که هزاری نیست ،


که با مویه ای ،


سه گاه ، چهارگاه ...


نه ،


همچون نغمه ی حزین نمازی پر سوز و گداز و درست و راست ، پنج گاه


فرو ریزد دیوار سکوت را ...



+نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت5:58 بعد از ظهرتوسط مهدی | |


بال من کو؟


عازمم...


همه چیز مال خودتان


من راهیم...


نمیخواهم زرقتان را


برقتان را


دنیای پر نقشتان را


سبک بارم


پری خواهم


 خبر اورد مرغی


عروجم ، در سحر گاهیست


 همسفرم ، بادخواهد بود


کوهی نیست ، بر دوشم


کاهی نیست ، در چشمم


پری خواهم...


+نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت10:34 قبل از ظهرتوسط مهدی | |


بی تو هوای خانه ی ما سرد می شود



برگ درخت باور ما زرد می شود




شب بی تو روی صبح نمی بیند ای دریغ



خورشید بی تو منجمد و سرد می شود



زیباترین بهانه در این جا حضور توست



ورنه زمین هوایی و ولگرد می شود




در غیبت بهار درخت از چه بشکفد؟



باران که نیست باغچه دلسرد می شود



امکان هر ترانه تویی ای ملایمت



ورنه ترانه زمزمه ی درد میشود


+نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط مهدی | |

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟


دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟



                          ***


تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌


ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟



                           ***



مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود


راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟



                      ***



مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!


در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟



                     ***



خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین


شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟


                      ***



شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌


گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت12:25 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

نبار ای باران خشک

 

زمین چگونه از تو تر شود

 

این دم دون چگونه بر تر شود

 

سرود زندگی سر نکن

 

حالم از این بدتر نکن

 

بر سینه بازم نخواب

 

بر جسم بیتابم نتاب

 

نشسته برف بر رویم به پائین امده ابرویم

 

چه میگویم چه میگویم من همان زیبا رویم؟

 

           ***************************************************

 

محال است دیگر بر روی نا کسان خندم

 

با بیدلان پیمان عشق بندم

 

به روی کودکی گر خندم نه از بحر تسلی باشد

 

که من هم همدرد بابای او هستم

 

که من در چاه این ظلم حقیقت سوز با بند هستم

 

به هر تلو خوری گویم که من مستم

 

نه من مستم که هم رنگ جماعت هستم

 

سرم بالاست نه از مستی که از بیداریست

 

که گر لحظه ای خوابم برد سزایم بی زاریست

 

در اخر گویمت که من هم درد دارم

 

سر هر کوی و برزن مینالم

 

                                                درد دارم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت6:55 بعد از ظهرتوسط مهدی | |

 

 

 

 

 

 

 

 

در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن

 

نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشائی

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت11:39 قبل از ظهرتوسط مهدی | |